تبليغاتX
...ماه تمام من
...ماه تمام من



خداحافظ...

 

 

دیگه اینجا نمی نویسم...

ياعلي

 

 

 

چهارشنبه 1387/03/29 توسط صدف |

هوا هوای دونفرست

فضا فضای دونفرست

زير بارون يه نفر هست

اما چترش دونفرست

منتظر يکی ديگه ست

دو رهگذر رد ميشن

که چترشون يه نفرست

اما دلاشون دونفرست

يه نفر با خودش مي گفت

زندگی يه بازی دونفرست!

پنجشنبه 1387/03/16 توسط صدف |

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

 حاضری دنيا رو بدی فقط يه بار نگاش کنی

 به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی

 رو همه چی خط بکشی. حتی رو برگ زندگی

 وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد بشه  

فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد بشه

خيلی چيزا رو ميشکنی تا دل اونو نشکنی

وقتی بشينه به دلت از همه دنيا می گذری

تولد دوبارته اسمتو وقتی می بره

حاضری جونتو بدی يه خار توی دستاش نره

 حاضری مسخره ات کنن تمام آدمای شهر

اما نبينی اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی میگن چيزی نگی گوش بکنی

حاضری که بگذری از مقررات و دين و درس

 وقتی کسی رو دوست داری معنی نميده ديگه ترس

 وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتي

نذار که از دستت بره اين گنج خيلی قيمتی!!!!!

 

 

پنجشنبه 1387/02/19 توسط صدف |

 

دوست ندارم.....azat badam omad...

هيچ گاه نگفتم دوستت دارم باز هم نمی گويم . خواستم رخوت احساسم در باغ نگفته هامان سبز

شود . چه سرو ستبری است آنگاه که با باران يادت آبياری شود .از همين حالا می توانم جوجه هايی

را ببينم که روی شاخه شاخه اش آواز وصل سر می دهند. سنگينی سرت روی شانه ام کار را سخت

تر می کند . رستن از يک وجود غير ممکن است اما دريا در يک قدمی است . بايد رفت .ميدانم حالا

ديگر آنقدر تنم سرد شده است که نيارزد گرمای دستانت را حرامم کنی ! خيلی پيش از اين رفته بودم

و تو نفهميدی . دريا را نگاه کن ... من آنطرف آرزوهايت منتظر می مانم . تو هم دير يا زود بايد بيايی ..

می خواهم جسورانه ترين جمله عمرم را بگويم .. حالا نمی ترسم اگر روی قلبت خراشی باشد . نمی

ترسم اگر مرا نخواهی...ازت متنفرم!!!

شنبه 1387/01/24 توسط صدف |

تولدی دیگر

 

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند

آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم


دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد

من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

فروغ فرخزاد

پنجشنبه 1387/01/22 توسط صدف |

عشق نو مبارک......

 

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد

       

و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني

 

و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي

                   

حس كني كه هنوزم دوسش داري

         

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي

           

كه يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده!!!

         

چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني

           

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي

    

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه

        

اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري

 

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و

         

اونوقت آروم زير لب بگي :

              

              گل من باغچه ي نو مبارك ..............

 

چهارشنبه 1387/01/14 توسط صدف |

از اینجا میرم...

 

قايقي خواهم ساخت

 

خواهم انداخت به آب

 

دور خواهم شد از اين حيراني ...

 

چهارشنبه 1387/01/07 توسط صدف |

تو...رفتی...چرا؟؟؟

قطار مي رود

 

تو مي روي

 

تمام ايستگاه مي رود

 

و من چقدر ساده ام

 

كه سال هاي سال

 

در انتظار تو

 

كنار اين قطار رفته ايستاده ام

 

و همچنان

 

به نرده هاي ايستگاه رفته

 

تكيه داده ام!...

یکشنبه 1386/12/26 توسط صدف |

آرزوهام

خورشید موهاش رو از پشت بسته و قصد رفتن داره.
دریا هر لحظه به دامن ساحل بوسه می زنه.
من دستام تو جیبم، آرزوهام رو لمس می کنم.
خورشید موهاش رو از پشت بسته و قصد رفتن داره.
دریا هر لحظه به دامن ساحل بوسه می زنه.
من آرزوهام رو به دریا می ریزم.
بر می گردند...
می دانم...

 

شنبه 1386/12/25 توسط صدف |

کجا بودم؟

چند روز پیش افتادم توی یه رودخوونه. آب من رو با خودش برد به دریا. تو دریا یه نهنگ من رو خورد و برد توی اقیانوس من رو بالا اوورد. یه کشتی ماهی گیری من رو از آب نجات داد. من و کشتی رسیدیم به یه جزیره تو سواحل جنوبی سرزمین نبودنها. الان من اونجام. توی اون جزیره. اینجا هیچکس و هیچ چیز نیست. خیلی خوبه هیچ امیدی نیست که بهش دل ببندی هیچ دردی نیست که آزارت بده. نه تو هستي نه من. اینجا سرزمین سواحل جنوبی هیچستانه. هیچکس وجود نداره که بخواد خاطره داشته باشه. هیچ خاطره ای اینجا زندگی نمی کنه. زمان وجود نداره. الان که دارم می نویسم نمی دونم چند تا بهاره نیومده من اینجا نیستم. نمی دونم. ولی می دونم چون اینجا ندونستن وجود نداره. اینجا سرزمین هیچستانه. با کمی هوای تازه که وجود نداره...

                                                                                                                     

جمعه 1386/12/24 توسط صدف |

من دیگه...

 

به سادگی دلم برات تنگ میشه

به سختی برات گریه می کنم

تو یه توهمی

همون گاوی که در من زندگی می کنه

هيچوقت دلت برام تنگ نشد

 

تو یه بغضی

هیچوقت نمی خندی

 

سنگ دل

 


 

به خاطر تو كه بهار را دوست داري

 

بهار كه بياد من از اينجا مي رم

 

من از بهار متنفرم

 

فكر مي كني چرا؟؟؟

 

چهارشنبه 1386/12/22 توسط صدف |

تو

در راهروی تاریک خیال .

من در وسط ایستادم .

تو سرگردانی در خیال و اوهام من .

همه جا تاریکی ...

خودکار را روی فرش تکان دادم و خیالی مینوشتم..

اما کاغذ ها کنارم بودند ..

تو هم در یادم .. از روز اول که هوا آفتابی بود.

روز دوم بارونی و من بی چتر با یاد عشقم سر میکردم ..

تو کجا بودی ... نمیدانم؟ .. خیابان غریب تر و تو آشنا تر .

بوی هر چیزی از گل بهتر بود و تو بودی و من و آسمان کم ستاره.

چیزی در توانم نبود که به پایت بریزم. یاد تو یاد پاییز بود و دستان گرم آتش . .

روی برگ ها راه نرفتیم . به هم خیره شدیم

چهره ات چگونه بود! .... نمیدانم؟

گامهای سرد و آواز پرستو ها نشانه ی زندگی بود تو در جایی که دیوار قرمز رنگ داشت بودی ونمیدانستی که همان جاست که میخواهی .

برای تو بی منت بی چشم داشتی . تحقیر شدم .

آب شدم و مسخره شدم ، تو را به آسانی بدست نیاورده بودم  ،

جنگیده بودم خسته بودم ، هرچند گران بودی اما تو را بدست آوردم.

از این که تو نیز در پی ام بودی حیران ماندم . چگونه آمدی نمیدانم .

تو بودی که گفتی از زندگی چه میخواهی . لحظات عاشقی .

اگر با هم می گفتیم زیبا تر بود .

اما گفتی که عاشقی در تنهایست در بیکسی و دفتر های خیس سده از انفجار بغض هاست .

از طرز نگاهم به تو خندم میگیرد و به آسمان مینگرم .

آخ که جای تو خالیست . تو در راه رو بودی ولی نمی دانم چه شدی .

به عقب نظر کردم نبودی . رو به رو هم نبودی  کجا بودي...                             نمیدانم؟

اگر با تو از این جاده ی خیس نگذرم 

 

چهارشنبه 1386/12/22 توسط صدف |

RSS 2.0

*
*
*
*
*
*
*

Designed By ParsTheme